آن نیمه دیگر

همیشه و هر سال قبل از عید کشوهای دراور را بیرون می کشم و لباس های تاخورده را لمس می کنم. آن هایی که هیچ وقت استفاده نشدند اهدا می شوند و آن هایی که بیشتر از حدی که باید پوشیده شدند را کنار می گذارم ولی بعضی لباس ها را نه می شود کنار گذاشت و نه می شود بخشید... کوچک شده اند ولی یک دنیا ارزش دارند. نه برای چین و شکن شان... نه برای حریر فیروزه ای لطیفشان... برای دنیایی از خاطرات که انگار با تار و پودشان عجین شده. این لباس ها را همیشه تا و زیر باقی لباس ها مخفی می کنم.

همیشه دلم می خواست یک روز موعودی باشد که با یک تحول اساسی به استقبالش بروم... با یک خانه تکانی ذهنی و روحی... .

افسوس که هیچ عیدی برای کنار گذاشتن این خاطره ها فرا نرسید... پوسیده و نخ نما شده یک گوشه از کشوهای ذهنم باقی ماندند. نمی دانستم این خاطره ها را کدام طرف باید روی هم تلنبار کنم... روی سطح ناهموار هدیه دادنی ها یا روی کوه دور ریختنی ها... .

.

.

.

این بار کشوی ذهنم را بیرون می کشم و تو را به خاطر می آورم که عالم را جادوی چشم های سیاهت کرده بودی... با موهایی مشکی که نه صاف بود و نه موج دار... .

تو را به خاطر می آورم که کنار من مسخ بوی کبابی بودی که تمام خانه را پر کرده بود. همان روزها که موهای جمع شده ی مادرت به طلایی می زد. قاشق دوم را به دهان نبرده بودیم که دعوای مادرت و مادرم بالا گرفت... بی صدا قاشق را توی بشقاب گذاشتیم و مادرت از جا پرید. دور خودش چرخی زد. فریاد پر از بغضش را آزاد کرد و دستش را با حرص پس گردنت کوبید. من از جا پریده و نفس تو سینه م حبس شده بود. یادم می آید دستی به گردنت کشیدی و گفتی " چرا منو می زنی" ... نمی دانم آیا مادرت در نیمه راه بیرون زدن از خانه صدایت را شنید... ؟

بوی عید و بهار که می آید بی اختیار یاد تو می افتم... همان عید نوروزِ سال های دور که پدرت چند ماهی می شد خرجی نمی داد و خانه را ترک کرده بود... عید بی شیرینی و آجیل... خانه ای دلگیر و خاک گرفته و آبروداری های مادرت با موهایی طلایی و چند تار موی سفید...  یادم می آید با ما گرم گرفته بودی... می خندیدی تو روزهایی که کسی برای اشک ریختن سرزنشت نمی کرد... .   

یادم می آید روز عروسی برادرم خودت را در حاشیه ی عکس دو نفره ی من و دوستم جا کردی، دستت را دور بازویم حلقه کردی و به پهنای صورتت خندیدی... و من خوشحالم از این که در آن عکسِ پنهان شده لا به لای عکس های قدیمی تو را پس نزدم، به دوربین خندیدم و سرم را به سرت تکیه دادم... .

یادم می آید روز تولد یکی از نزدیکان را که تا نیمه های شب بی تاب رسیدنت بودم. چشم هایم به در بود و دستم به کشیدن غذا نمی رفت. نمی دانم گوشه ی کدام اتاق بود که زمزمه ی آهسته یشان را شنیدم که بستری شدی...  پزشک ها هر کاری می توانستند کردند ولی دل نگران تو بودند که ساعت ها با چشم های اشک آلود مات سقف بلند اتاقت می شدی... .

تو را به خاطر می آورم در روزهای نزدیک تولدت که می خواستی جشن بگیری و تمام آشناها را دعوت کنی. مادرت که نیمی از موهای طلایی اش را به سفیدی باخته بود با شوخی و خنده پرده فروش را برای نصب کردن پرده آن هم درست روز تولدت راضی می کرد... همان روزی که شب قبلش آخرین روزهای بودنت را نفس کشیدی. بی صدا روی تختخواب به خودت پیچیدی. سگ کوچک پا کوتاهت از اتاق بیرون زد و برای نجات جانت پای مادرت را گاز گرفت و به اتاق کشید... .

به خاطر می آورم...  مادرت را...  که با دست به موهای سفیدش می کوفت و پشت درهای باز غسال خانه از هوش رفت... برادرت را که تا کمر تو قبر فرو رفته بود و کفن را کنار زد... قرص سفید و ماه صورتت را نشان داد تا باور کنیم برای همیشه از کنارمان رفتی... با چشم های سیاه بسته ... موهایی مشکی پخش شده روی کفن...  نه صاف و نه موج دار... .

راستش را بخواهی به خانه ات که رسیدیم پرده فروش هم آمده بود. پرده های سفید و بلند کمی بعد از رفتنت رسیده بودند. صدای فریاد مادرت با دیدن پرده های روشن بلند شد. نمی دانم آیا تو در نیمه راه رخت بستن از این دنیا شنیدی... ؟

.

.

.

بعضی خاطرات را گاهی می شود از طبقات آشفته ی ذهن بیرون کشید، برای چند لحظه به سینه چسباند و به انتهای شلوغ ترین طبقه برگرداند.

نزدیک های تولدم که می شود گاهی بعضی از خاطره ها را چنگ می زنم و به نیت دور ریختن بیرون می کشم... هر سال شکست می خورم... انگار امسال هم باختم... .

 خاطرات نخ نما می شوند. کهنه، مات و گنگ می شوند ولی خاطر بعضی آدم ها عزیزتر از آن است که بتوان برای همیشه کنارشان گذاشت... جایی گوشه ی ذهن ما نفس می کشند... .



[ دوشنبه 1393/01/18 ] [ 02:37 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات

اول از همه تبریک می گم به تمام دوستانی که جزو پنج نفر برنده بودند... و بابت مطالب قابل تامل و زیبایی که سایر شرکت کننده ها نوشته بودند تشکر می کنم... .

تشکر می کنم از دکتر احمدی که واسطه ی آشنایی من با وبلاگ سایر شرکت کننده ها و نوشته های زیباشون شدند، از دوستانی که لطف داشتند و بهم رای دادند و منو با نظرات ارزشمند و حمایتشون خوشحال کردند... یه تشکر ویژه هم برای دوستی که منو با این وبلاگ آشنا کرد... .

زمانی که به من پیغام داد و منو به شرکت تو مسابقه دعوت کرد چیزی رو به عنوان هدف بهم معرفی کرد که خیلی بالاتر و ارزشمندتر از مقام و جایزه و بازدید و ... بود. من حقیقتش به توصیه ی این دوست عزیز نه برای مقام اول یا دوم، نه برای جایزه ی 10 یا که 50 هزار تومن و نه برای بازدید از وبلاگم شرکت کردم... حقیقتا فقط می خواستم مطلبی که نوشتم خونده بشه... برای برد و باخت توی مسابقه شرکت نکرده بودم.

 تنها دوست داشتم چند دقیقه از دختربچه ای بگم که صداش به جایی نمی رسید... و دوست داشتم منی که صدام می رسه، منی که حرفم شنیده می شه از دردش... از رنجش بگم که شاید ما بزرگ ترها بیشتر از خودش درک می کردیم... هرچند که گاهی ساده از کنارش رد می شدیم...


با تشکر از همه ی شما عزیزان...


پ.ن: با تشکر از اسپانسر مسابقه بابت پرداخت مبلغ و تشکر ویژه از دکتر احمدی برای مسابقه ی خلاقانه و عالی شون



[ جمعه 1392/10/27 ] [ 01:31 قبل از ظهر ] [ anita ... ] نظرات

یه چیز جالب!

عاقا سال 84 من توی یه سایت یه رمانی رو شروع کردم و نصفه نوشتم. یه داستان تخیلی بود... .

امروز داشتم دنبالش می گشتم... می خواستم ببینم چه نظراتی در مورد رمانم دادن... و مثلا از سن سیزده چهارده سالگی تا حالا چه نقاط قوت و ضعفی رو بهم گوشزد کردن... می خواستم بدونم اصلا عوض شدم یا نه... .

خلاصه رفتم توی اون سایت و متاسفانه دیدم کلا بخشی که مربوط به رمانای کاربرها بود رو امسال حذف کردند...

برای این که مطمئن شم تو گوگل سرچ کردم و دیدم... یه سری از سایت ها به اسم خودشون اون رمان درب و داغون رو آپ کردند... همون سالم نه! مثلا سه سال پیش... چهار سال پیش... یعنی چندین سال بعد از نوشته شدن اون رمان!

بعد متوجه شدم عادت این که جاهای حساس رمان رو قطع می کنم رو از اون موقع تو خودم پرورش داده بودم.

می گفتن توصیف های خوبی هم دارم... و این که خیلی هم دیر به دیر پست می ذاشتم...

فکر کنم این چیزها ذاتیه... امیدی به اصلاح من نیست.

تو ادامه مطلب یه قسمتی ازش رو گذاشتم... فقط بگمااااا... مدیونید اگه بهم بخندین... خب فقط سیزده سالم بود.... بعدشم! اسمشو نمی گم که کسی نره سرچ کنه ، پیداش کنه و بخونه


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1392/10/17 ] [ 07:57 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات

یه صحبتی کلی در مورد قانون جدید نود وهشتیا داشتم... .

بحثم نه مورد قوانینه... نه در مورد نویسنده های سایته ( رمان نویسان انجمن ) ... همه مون اینو می دونیم که نویسنده برای قلم خودش باید حرمت قائل باشه... که مسئولیت اخلاقی خودش رو باید بشناسه... که نویسنده ای که نتونه مخاطبش رو موقع خوندن رمانش پیش بینی کنه و به تحولات و تغییرات روحی روانی مخاطبش بعد از خوندن رمان آگاه نباشه نویسنده نیست!

ولی از طرف خودم می خوام یه توصیه ای به شما مخاطب های نازنینم بکنم... که البته بیش از پنجاه درصدتون از من بزرگترید و وقتی بخوام از این مقام با شما صحبت کنم کمی احساس خجالت می کنم... .

همیشه ی تاریخ کسانی خواهند بود که برای سلیقه ی بازار بنویسند... همیشه کسایی خواهند بود که با شهرت و استقبال مخاطب طوری خودشون رو گم کنند که توصیه ها و انتقادات و پیشنهادات کسی بهشون اثر نکنه... .

ولی من ازتون تمنایی دارم اونم این که... مواظب باشید پای کدوم رمان تشکر می زنید... برای تشکرهایی که نشون دهنده ی فکر و اعتقاد شماست ارزش قائل باشید... .

این فکر ما، استقبال من و شماست که چیزی به اسم " سلیقه ی بازار " رو می سازه... من مخالف اینم که کسی از نوشتن چیزی که فکر می کنه باید نوشته شه منع بشه... ولی معتقدم ما باید سطح ادبی و سلیقه ای خودمون رو تا حدی بالا ببریم که بهترین هامون تو رمان هایی که موجبات انحراف و ... رو به وجود می یاره خلاصه نشه.

استقبال و تشویق ماست که کسی رو بالا می بره و در مرکز توجه قرار می ده... حواسمون باشه کدوم رمان رو بالا می بریم و کدوم استعداد و کدوم شخص رو به خاطر عدم تشویق و حمایتمون پایین می یارم.

یه چیزی بهتون بگم... از جانب کسی که دو سه ساله تو این سایت می نویسه و با خیلی از نویسنده ها در ارتباطه... می نویسند این چیزها رو چون می دونند خونده می شه...  به جز رمانایی که موضوعشون طوریه که نوشتن صحنه رو می طلبه چون جزئی جدایی ناپذیر از موضوعه باقی نویسنده ها ( خصوصا اونایی که مشخصا از روی فیلم های هالیوودی صحنه اختراع می کنند ) به دلیل این می نویسند که می دونند به طور تضمین شده عده ی زیادی به سمت رمانشون جذب می شن... تشکرهاشون بیشتر می شه... به تعداد بازدید کننده هاشون اضافه می شه... .

پس شاید به عنوان عملی شدنی ترین راهکار بتونیم از اینجا شروع کنیم که حواسمون به رمانی که می خونیم باشه... به تشکرهامون... به امتیازهامون... که شاید فرصتی پیش بیاد که تر و خشک این طور با هم نسوزند... که همه مون می دونیم آغوش داریم تا آغوش... که نوازش داریم تا نوازش... .

در آخر هم می گم که منظورم به هیچ رمان و شخص خاصی نبود... به طور کلی این حرف رو زدم... من زیاد تو انجمن رمان نمی خونم و در حال حاضر هیچ رمانی نمی خونم!

حرفم این بود که به عنوان مخاطب نقش خودمون رو در این زمینه فراموش نکنیم... به عنوان کسی که حداقل پنج تا رمان تو انجمن نوشته می گم... تشکرها و امتیازهای شما، حمایت های شما، استقابل و تشویق شما تو دل ما رمان نویس های انجمن غوغا به پا می کنه... و درست یا غلط، بسیار جهت دهنده و تعیین کننده ست... .

[ یکشنبه 1392/09/17 ] [ 12:07 قبل از ظهر ] [ anita ... ] نظرات

مدتی بود که روی مود وبلاگ نویسی نبودم... بیشتر از همه به خاطر غیر فعال شدن نظرات! بعد که درست شد به سرم زد بازم بیام اینجا یه کم خط خطی کنم... .

در کمال تواضع... بهترین جمله ها همیشه از زبان بیولوژیست هاست! باور کنید!

البته اقرار می کنم این جمله در مورد علوم تجربه ایه... نه فقط بیولوژیست ها:

" راه رسیدن به یه نتیجه از خود نتیجه مهمتره "

نتایج تغییر می کنند... ارزش هاشون زیر سوال می ره ولی راه رسیدن بهش... شروع راه هایی می شه که به نتایج بالاتر می رسه... .

کتاب ایرانی نمی خونم... خیلی وقته! خارجی ها رو هم سعی می کنم ترجمه ی اینترنتی پیدا کنم. اینه که نمایشگاه کتاب با بن و بی بن وسوسه می شم رفرنس های درسیم رو بخرم... لودیش و لنینجر و کتاب مجد تو کتاب خونه م داره خاک می خوره... ولی اعتراف می کنم اون کتابی که همیشه وقت و بی وقت بازش می کردم ژنتیک پزشکی امری بود... هر تیکه ای ازش که می خوندم یه لبخند روی لبم می نشست... .

با این حال به هزار و یک دلیل گفتم کنکور بیوشیمی بالینی شرکت می کنم. لنینجر رو برداشتم و یه دستمال روش کشیدم و گرد و خاکشو گرفتم... و مادامی که مطالعه ش می کردم با خودم فکر می کردم اگه امسال قبول نشم چی؟ کی حال داره سال دیگه بخونه؟

و درست تو همین هفته بود که یه سر به فیس زدم و گروه ژنتیک پزشکی... در رابطه با تولید آندوژن و تستوسترون در رحم... که افرادی که انگشت حلقه شون از انگشت اشاره بلندتره 2 برابر بیشتر از افرادی که انگشت اشاره شون از انگشت حلقه بلندتره به آرتورز زانو مبتلا می شن... .

نیازی به نگاه کردن نداشتم... انگشت اشاره ی من یه کم از انگشت وسطم هم بلندتره! بسیار ذوق مرگ شدم! انگشت همه رو تو خونه چک کردم... همه جا جار زدم و به همه اطلاع دادم. کلی مقاله خوندم و تو اینترنت سرچ کردم... تمام مطالب دیگه ی اون گروه رو خوردم... و آخر سر چشمم به عکس گوشه ی دسکتاپم افتاد... یه گوشواره به شکل دی ان ای که از مامانم قول گرفتم بعد  کنکور سفارش بدم برام بسازن... .

یه لحظه خواستم با خودم صادق باشم... به همه ی اون چیزی که می خوام فکر کنم... به تنها رفرنسی که برعکس همه ی رفرنس های کتابخونه م خاک نخورد... به عکسی گوشه ی دسکتاپم که نیمی از انگیزه و امیدم بود... بیوشیمی بالینی هرچه قدر هم خوب اون چیزی نبود که من می خواستم... .

من به امید چیز دیگه ای درس می خوندم... به امید رشته ی دیگه ای حرکت می کردم... و با خودم گفتم... اگه امسال قبول نشی سال دیگه می شینی دوباره به خاطرش درس بخونی؟ و کشف کردم که حاضر بودم سال ها به خاطرش درس بخونم... .

از خودم بدم اومد... از خودم که حاضر نبودم برای رسیدن به عشق و علاقه م ذره ای تلاش کنم... برای چی باید عشق و علاقه م رو فدای یه راه ساده تر و دم دستی تر می کردم؟ از این همه سستی و ضعف بدم اومد... دو روز تمام خودمو کوبیدم و از نو ساختم... نه برای خوندن یه رشته ی دیگه! بلکه برای یه راه جدید... مبارزه برای اون چیزی که بهش عشق می ورزم... .

و برام مهم نیست که نتیجه ای که می خوام رو عینا به دست بیارم... این راه جدید برای من ارزشش از هرچیزی بیشتره... که شاید نتیجه ای که به دست می یارم روزی ارزشش رو از دست بده... ولی راهی که انتخاب کردم شروع راهی برای نتایج بالاتر می شه... .



[ چهارشنبه 1392/07/3 ] [ 08:45 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات

تعداد کل صفحات : 3 ::     1  2  3  



      قالب ساز آنلاین