تبلیغات
آن نیمه دیگر






آن نیمه دیگر

توی ذهنم به یه سری سن ها علاقه ی خاصی دارم... برای رسیدن بهشون اشتیاق دارم. مثلا همیشه می خواستم بدونم ۱۶ سالگی چطور می گذره... و خب... فوق العاده بود... .

چندین و چند ساله که به ۲۵ سالگی فکر می کنم. انگاری قراره برام خیلی معنا داشته باشه... قراره خیلی خاص باشه.

یه سری سال ها هم انگار بی برنامه خیلی جالب از آب در می یان... مثلا ۲۱ سالگی... یکی از بهترین سال های زندگیم... یکی از اون سال هایی که پشت سر گذاشتم و هر وقت بهش فکر می کنم ذهنم پر از خاطرات خوب می شه.

ولی حسم به بعضی سال ها خنثی ست... مثلا 24 سالگی... هیچ معنی خاصی برام نداشت... هیچ اشتیاقی برای 24 ساله شدن حس نمی کردم. انگار فقط یه سالیه که باید دنبال سال های دیگه بگذره... .

 

۲۰ سالم بود... اینو خیلی خوب یادمه. داستانی رو که عاشقانه دوستش داشتم می نوشتم. هنوز خیلی خوب همدیگه رو نمی شناختیم. نقدهایی که برای رمانم می نوشت هنوز هم جزو روشن ترین خاطره هام از اون دورانه.

آواتارم شده بود موضوع صحبت های خصوصی مون... شده بود سوژه ی شوخی هامون... شده بود بستر صمیمی تر شدنمون. حدس می زدم ۲۴ سالش باشه... شاید چون کلماتش کلمات آدم های ۲۴ ساله بود... شاید چون جمله بندی هاش مال یه آدم ۲۴ ساله بود. خیلی زود فهمیدم که هم سنیم... توی دلم گفتم تا کجا رفتی و چه قدر هر دو نفرمون به گمان 20 سالگیم خندیدیم ولی هم سن که از آب دراومدیم صمیمی تر شدیم. چند ماه بعد دیگه دوست های مجازی نبودیم... پای دوستی مون به دنیای حقیقی هم باز شد... .

و امروز ساعت نه صبح ، درست همون موقع که داشتم توی ذهنم بهانه ای برای از زیر باشگاه در رفتن جور می کردم، چیز عجیبی به نظرم رسید... امروز 24 سالش می شد... امروز درست همون نقطه ای می ایستاد که اوایل تجسمش می کردم.

 

دیگه حسم به 24 سالگی خنثی نیست... به نظرم عجیب و شاید یه کم ترسناکه... از جلو رفتن زمان ترسیدم... نمی دونم کجا ایستادم... عقبم؟ جلو؟ یا اونجایی هستم که باید باشم؟ فقط یه چیز رو خیلی خوب می دونم... برای رسیدن فروردین امسال عجله ای ندارم. دلم می خواد سال های سال تو پناه 23 سالگی بمونم.. توی مهر 1394 زندگی کنم. انگار اینجا جای پام محکم تره... دنیا برام این طوری امن تره...



[ چهارشنبه 1394/07/22 ] [ 01:57 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات

حس نوشتنم بعضی جاها می میره... نمی دونم طبیعیه یا نه...

مثلا وقت هایی که بهم می گن خلاصه بده از نوشته هات... انگار تمام کلمات از ذهنم پر می کشن... تمام جمله ها نصفه کاره می مونن... .

یا مثلا وقت هایی که عکس جدیدی می گیرم، کلی با فیلترهای اینستاگرام بازی می کنم و بعد نمی دونم چی بنویسم... چه کپشنی... چه جمله ای... .

وبلاگ نویسی هم همچین وضعی داره برام... گاهی می میره... گاهی زنده می شه... گاهی حسش می یاد و میره... گاهی جون می گیره... .

 

یه داستان جدید شروع کردم... به خوب بودنش ایمان دارم ولی انگار ایمان در حال حاضر تنها چیزیه که دارم! طرح نوشته شده، کاراکترها آماده ی نقش آفرینی شدن اما... یه چیزی کمه... یه چیزی که نمی دونم چیه اما قبلا بود... تو سخت ترین شرایط هم به قوت خودش باقی بود...

دنبالش می گردم... پیداش که کنم خیلی زود برمی گردم :)   



[ چهارشنبه 1394/07/15 ] [ 09:36 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات

خوبی دوستان حقیقی  این است که دست کم به راحتی گم نمی شوند... یک دفعه تو را در بی خبری محض رها نمی کنند و تمام درها را به رویت نمی بندند. ردی ازشان باقی می ماند. همیشه یک خیابانی هست که خاطرشان را در ذهنت روشن کند... یک شخص سوم هست که اسم شان را بیاورد و بگوید " راستی فلانی را دیدم" .

ولی دوستان مجازی از خودشان تنها یک نرم افزار بلا استفاده گوشه ی دسکتاپت به جا می گذارند. سالی یک بار یادشان در ذهنت زنده می شود، به سراغ آن نرم افزار می روی و بیهوده به چراغ خاموش کنار اسم شان زل می زنی... کسانی که ندیدی، نمی شناسی و حتی مطمئن نیستی اسم حقیقی شان را بدانی ولی جادوی کلمات آن ها را طوری برایت عزیز می کنند انگار یک عمر حضورشان را کنارت احساس کرده باشی.

یک نفر هم بود که دوست خیلی خوبی بود. زمانی که فکر می کردم نسل بعضی آدم ها رو به انقراض است سر و کله اش پیدا و یگانه آدم به جا مانده از آن نسل شد. مدت ها کنارم بود... دوستم بود... چراغش نه همیشه، اما گهگداری روشن بود.

من را با حرف هاش بزرگ کرد... هنوز هم رد پاش را گوشه و کنار تفکراتم، نگرشم پیدا می کنم. هنوز هم می دانم بخشی از آن چه بیش از هرچیز به خاطرش تحسین می شوم به خاطر اوست.

 

عزیزی را از دست داده بودم و از رفتن او هم می ترسیدم. یک فایل ورد را از بالا به پایین سیاه کردم و برایش نوشتم که توی زندگیم چه جایگاهی دارد. می ترسیدم چشم باز کنم و نباشد، می ترسیدم روزی لیست این نرم افزار کذایی را با دیدن چراغ خاموشش بیهوده بالا و پایین کنم. فایل را برایش فرستادم... فرار کرد... .

سال ها کارم زل زدن به اسم خاموشش بود... سخت است بی گدار به آب بزنی تا حفظش کنی، از حجم احساست  بترسد و فرار کند.

دو سال قبل، یک صبح زود کسل کننده مثل تمام صبح های آغاز شده با آفتابی بی جان دیدم که برایم پیغام گذاشته: سلام... هستی؟

نبودم... و دیگر هرگز پیغامی از او نگرفتم.

بعدها فیسبوکش را پیدا کردم... فهمیدم خیلی دورغ گفته، شهر محل تولدش را... کارش، تحصیلاتش، شهر محل زندگی اش... شغل پدرش که همان موقع هم به سختی باورش کرده بودم.... می ترسید... می ترسید از رو شدن دروغ هاش، از این که با فاش شدن حقیقت زندگیش بتش برایم بشکند... می ترسید خود حقیقیش دیگر مجذوبم نکند... .

از دورغ متنفر بودم اما هرگز ناراحت نشدم... هرگز ذره ای از دلتنگی ام کم نشد... .

 

فلانی! درد و دل نبودت را جایی می کنم که حتی از وجودش خبر نداری.

فلانی! اگر همین عیب ها را هم نداشتی که انسان نبودی که از آن نسل منقرض شده به جا بمانی... می شدی افسانه، می شدی اسطوره... من ِ واقع گرا که به افسانه مجال عزیز شدن نمی دهم، به اسطوره میدان برای بزرگ شدن نمی دهم.

هنوز هم اما گاهی لیست خاموش این نرم افزار را به امید پیدا کردنت بالا و پایین می کنم. می دانی! رفیقی را آن جا گم کرده ام که مثلش هرگز پیدا نشد.

فلانی! بزرگم کردی، یادم دادی، خمیر وجودم را شکل دادی... از کسی که بزرگش کردی می ترسیدی؟ فکر می کردی برایم مهم است از کدام شهر آمده ای؟

راستی... !

فلانی! صبر نکردی تا برایت بگویم که هیچ وقت عکس واقعی ام را برایت نفرستادم، می ترسیدم که خود واقعی ام را ببینی و عقب بکشی.

فلانی! راستش را بخواهی سنم را هم دروغ گفتم... می ترسیدم فکر کنی بچه ام و من را قابل هم کلام شدن ندانی... .

فلانی! یک سوال خیلی مهم... تویی که از دروغ هایت می ترسیدی، تویی که به خاطر دروغ هایت شرم کردی و پا به فرار گذاشتی چطور این قدر به صداقت من ِ بی اعتماد به نفس و افسرده ی اون روزگار اعتماد داشتی؟





پ.ن: دوستان من تا به حال فرصت نکردم جواب کامنت ها رو بدم. دلم نمی خواد فکر کنین بی احترامی کردم یا نظراتتون برام مهم نیست. سعی می کنم از این به بعد جوابگو باشم.

پ.ن: اگه احتمال می دین بشناسمتون نشانی دقیق تر از یه اسم بهم بدین.



[ جمعه 1394/04/19 ] [ 11:50 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات

آن وقت ها تازه آشنا شده بودیم. اوج رفاقت مان چت کردن با یاهو مسنجر بود... گفتم می خواهم استاتوس بگذارم و گفت بنویس:

جای چیزی خالی ست که هیچ گاه، هیچ چیز آن را پر نخواهد کرد... .

 

حال من خوش نیست... توضیحی بابتش ندارم... .

اگر به من باشد... باید کوچه پس کوچه های بارانی را پشت سر بگذارم... باید با نوک بوت های مشکی ام به سنگ خیسی ضربه بزنم... .

اگر به من باشد... باید تکیه ام را به دیواری خیس بدهم و سرم را رو به آسمان بالا بگیرم... باید چشم هام را ببندم و بگذارم قطره های باران روی صورتم پایین بلغزد... .

ولی اینجا نشسته ام... روی صندلی چرخ دار میز تحریرم. نگاهم به پرده ی روشن اتاق با گل های بنفشش است. نور خورشید روی صورتم می افتد و من خوشحال نیستم... .

تنها یک دلیل برای خوشحالی می خواستم... دلیلی که نبود... نخواهد آمد... دلیلی که شاید قبل از رسیدن برای همیشه رفته باشد... .

 

بعد از مدت ها آمده ام تا استاتوس وبلاگم را آپ کنم... :

 

جای چیزی خالی ست... که هیچ گاه... هیچ چیز... جای آن را پر نخواهد کرد... .



[ جمعه 1393/12/8 ] [ 01:01 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات


نمی دانم چطور شد که مطب دکترم از شهرک غرب به کلینیک 16 آذر منتقل شد. نزدیک به دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران... خیلی نزدیک به آن چه رویای کنکوری های رشته ی تجربی ست. یادم می آید اولین باری که به مطب جدیدش رفتم با اتوبوس به خانه برگشتم. شب بود و ساعت حدود هشت و نیم... یادم می آید کنار پنجره نشسته و به خیابان های تاریک و شلوغ شهر زل زده بودم. احساس می کردم آینده ی من این طور خواهد بود... بازگشت از انقلاب، سوار بر اتوبوس های خط (...) و شب... و تنها شب... مطمئن بودم چهار سال دیگر بینی ام را عمل کرده ام... مانتوی سرمه ای تن می کنم و تخته شاسی را به سینه ام می فشارم... و این رویای من پانزده ساله بود... انگار همین ها راضی ام می کرد... در پانزده سالگی همه ی آن چیزی بود که خوشحالم می کرد... .

کنکور دادم... دانشگاهم تا انقلاب فاصله ی زیادی داشت... اغلب با تاکسی به خانه برمی گشتم. کلاس هام ساعت چهار و نیم تمام می شد و دانشگاه نزدیک تر از آن بود که قبل از رسیدنم به خانه هوا تاریک شود... هیچ چیز در دوران دانشجویی ام شبیه به آن چه تصور می کردم نبود جز بینی باریک و سربالایم... نمی دانم شاکی بودم یا راضی... هرگز نفهمیدم خوشحال بودم یا ناراحت... همه چیز را دوست داشتم هرچند فاصله ی مابین رویا و واقعیت عذابم می داد... .

بیست دو سالم است. وقتم با کلاس هایی که می روم پر شده... با یک استاد بی نهایت دوست داشتنی... که درسی را که یک عمر با نفرت می خواندم به درس محبوبم تبدیل کرده... کلاس دانشگاه تهران برگزار می شود و آن روز جلسه ی جبرانی داشتیم... ساعت سه تا هشت شب که عذاب آور به نظر می رسید. کلاس که تمام شد شب شده بود... آسمان تیره و تاریک بود. با فاصله از دانشجوهایی که با سر و صدا به سمت در دانشگاه می رفتند حرکت می کردم... مثل همیشه تند قدم برمی داشتم و نگاهم به کفش هام بود... ناگهان خاطره ای از پانزده سالگی در ذهنم درخشید. این من بودم که میان رویای پانزده سالگی ایستاده بودم! قدم هام کند و کندتر شد... ایستادم و سرم را بلند کردم... این من بودم که در سمت دیگر سد کنکور ایستاده بودم... بینی ام باریک و سربالا بود... مانتوی سرمه ای رنگی به تن داشتم که آستین هاش را تا روی ساعد بالا می زدم... مقنعه ای کوتاه به سر داشتم و تخته شاسی آبی رنگی را به سینه ام می فشردم... ساعت هشت بود و از دانشگاه تهران برمی گشتم... حتم داشتم من پانزده ساله ی درونم می خندد... به منی که اشک در چشم هام حلقه زده... خوشحال است و به آرزویش رسیده... هشت شب... هوای تاریک و دانشگاهی که آرزویش را داشت... .

آهسته گام بر می دارم... برای رسیدن به صف اتوبوس ها عجله ای ندارم... می خواهم از رویای پانزده سالگی ام لذت ببرم... شاید روزی برسد که در سی سالگی قدم هام را کند کنم... بایستم و به رویای من بیست و دو ساله نگاه کنم که احاطه ام کرده است... هرچند سقف آرزوهای من بیست و دو ساله بلندتر از توانم برای رسیدن است... هرچند در تضاد با حقیقت همیشه تلخ موج زده در اطرافم است... ولی شاید من سی ساله راه رسیدن به آن چه را بداند که من در بیست و دو سالگی نمی دانم... و تنها روزی هزار بار با نداشتنش بی صدا تباه می شوم و فرو می ریزم... .



[ دوشنبه 1393/07/14 ] [ 11:23 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات

تعداد کل صفحات : 4 ::     1  2  3  4  



      قالب ساز آنلاین