تبلیغات
آن نیمه دیگر - اولین تجربه ی رمان نویسی آن لاینم :D






آن نیمه دیگر

یه چیز جالب!

عاقا سال 84 من توی یه سایت یه رمانی رو شروع کردم و نصفه نوشتم. یه داستان تخیلی بود... .

امروز داشتم دنبالش می گشتم... می خواستم ببینم چه نظراتی در مورد رمانم دادن... و مثلا از سن سیزده چهارده سالگی تا حالا چه نقاط قوت و ضعفی رو بهم گوشزد کردن... می خواستم بدونم اصلا عوض شدم یا نه... .

خلاصه رفتم توی اون سایت و متاسفانه دیدم کلا بخشی که مربوط به رمانای کاربرها بود رو امسال حذف کردند...

برای این که مطمئن شم تو گوگل سرچ کردم و دیدم... یه سری از سایت ها به اسم خودشون اون رمان درب و داغون رو آپ کردند... همون سالم نه! مثلا سه سال پیش... چهار سال پیش... یعنی چندین سال بعد از نوشته شدن اون رمان!

بعد متوجه شدم عادت این که جاهای حساس رمان رو قطع می کنم رو از اون موقع تو خودم پرورش داده بودم.

می گفتن توصیف های خوبی هم دارم... و این که خیلی هم دیر به دیر پست می ذاشتم...

فکر کنم این چیزها ذاتیه... امیدی به اصلاح من نیست.

تو ادامه مطلب یه قسمتی ازش رو گذاشتم... فقط بگمااااا... مدیونید اگه بهم بخندین... خب فقط سیزده سالم بود.... بعدشم! اسمشو نمی گم که کسی نره سرچ کنه ، پیداش کنه و بخونه


مالكوم و ماروین به سمت برادر بزرگشان (مارتین) كه چوپان بود، می دویدند.مارتین در حالی كه چشمانش را بسته بود ، با تمام وجود نی می زد و سرش را با ریتم اهنگ تكان می داد. هر از چند گاهی هم چشمانش را باز می كرد و ابتدا به گوسفندان و بعد به سگ بزرگ سیاهش (ناپلئون) نگاه می كرد و دوباره چشمانش را می بست . مارتین عاشق نی زدن بود. او دوست داشت تمام روز زیر سایه ی درختی بنشیند و تا وقتی كه نفسش یاری می كرد نی بزند. ان روز هم با هیچ یك از روزهای دیگر فرقی نداشت.مارتین هم مثل همیشه چشم بسته نی می زد.به جاهای زیبای اهنگ رسیده بود كه صدای خش خشی شنید. بلافاصله چشمانش را باز كرد و به اطرافش نگاه كرد. مالكوم و ماروین را دید كه با احتیاط به گوسفندان نزدیك می شوند. مالكوم و ماروین دوقلو بودند و حدود هفت سال داشتند. ان دو بچه های كنجكاو و ماجرا جویی بودند. هر دو مثل مارتین بینی بزرگ ، موهای فرفری قهوه ای سوخته ، چشمان ابی و دندان های سفید داشتند. لباس های تنشان هم كهنه و قدیمی و وصله پینه دار بود. مارتین با دیدن ان دو نفس راحتی كشید زیرا فكر كرده بود كه صدای پای گرگ است. رو به ان دو گفت:
مالكوم! ماروین! بیایید اینجا!
مالكوم و ماروین به طرف او رفتند. مارتین از حایش برخاست و گفت:
شما مواظب گوسفندها باشید . راستش من به دستشویی نیاز دارم.
مارتین این را گفت و دوان دوان از ان دو دور شد.مالكوم و ماروین وقتی مطمئن شدند كه او رفته است بلند زیر خنده زدند.در همین موقع ناپلئن شروع به واق واق كرد . ماروین به سمت ناپلئون رفت و گفت:
ناپلئون به نظر تو خنده دار نبود؟
ناپلئون به پشت ماروین رفت و او را به سمت جلو هل داد.ماروین با تعجب گفت:
هی چی كار می كنی؟
در همین موقع چشمش به چشمش به مالكوم افتاد . رنگ مالكوم پریده بود و با دهان باز به طرف چپ گله نگاه می كرد.ماروین اب دهانش را قورت داد و به ان سمت چرخید. گرگی درشت و سیاه به سمت گله می امد. ماروین به مالكوم نزدیك شد و گفت:
حالا چی كار كنیم؟
مالكوم گفت:
باید برویم سریع مارتین را پیدا كنیم.
در همین موقع صدایی زنانه از پشت سرشان شنیدند كه می گفت:
گرگ دنبال فرصت می گشت تا درنبود مارتین یكی از گوسفندان را پیش سلطان دره ی شیطان ببرد. گرگ های دره ی شیطان بسیار باهوش هستند. مارتین هم از دور گرگ را می بیند و به طرف او می دود و با سنگ چشم او را كور می كند. گرگ هم دست خالی از این جا می رود.
مالكوم و ماروین به پشتشان نگاه كردند.زن جوانی با قدی بلند و اندامی لاغر و موزون با پوستی به سفیدی برف پشت سرشان ایستاده بود. او چشمان ابی اسمانی ، لب های باریك صورتی ، گونه های برجسته ، چانه ای كوچك ، بینی سر بالا و قلمی ، موهای مجعد قرمز روشن كه تا ران پاهایش بود ، مژه های بلند فردار و ابروهای باریك داشت. او كلاه نوك تیز مشكی و ردای بلند مشكی به تن داشت. عصایی كج و كوله از جنس چوب ولی طلایی به دست داشت كه در بالای ان نگین های درشت سبز، ابی و قرمز قرار داشت. زن به ان دو لبخند زد . مالكوم و ماروین به گرگ نگاهی كردند. گرگ به طرف نزدیك ترین گوسفند حمله كرد.نفس مالكوم و ماروین در سینه حبس شد. در همین موقع سنگی به چشم گرگ خورد . گرگ زخمی زوزه كشان از انجا دور شد. مارتین دوان دوان به سمت گله اند. ماروین به زن موقرمز گفت:
تو كی هستی؟
زن مو قرمز با لبخندی گفت:
من ورونیكا خواهر زوسیا هستم. زوسیا ی جادوگر را كه می شناسید؟
ورونیكا چشمكی زد و غیب شد.مالكوم وماروین با دهانی باز شاهد رفتن او بودند. ان دو می اندیشیدند كه این زن كه بود كه واقعه ی مربوط به گرگ را به این دقیقی پیش بینی كرده بود . چند قدم ان طرف تر مارتین هم از چیزی متعجب بود.


[ سه شنبه 1392/10/17 ] [ 06:57 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات



      قالب ساز آنلاین