تبلیغات
آن نیمه دیگر - رویاهای یک نوجوان






آن نیمه دیگر


نمی دانم چطور شد که مطب دکترم از شهرک غرب به کلینیک 16 آذر منتقل شد. نزدیک به دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران... خیلی نزدیک به آن چه رویای کنکوری های رشته ی تجربی ست. یادم می آید اولین باری که به مطب جدیدش رفتم با اتوبوس به خانه برگشتم. شب بود و ساعت حدود هشت و نیم... یادم می آید کنار پنجره نشسته و به خیابان های تاریک و شلوغ شهر زل زده بودم. احساس می کردم آینده ی من این طور خواهد بود... بازگشت از انقلاب، سوار بر اتوبوس های خط (...) و شب... و تنها شب... مطمئن بودم چهار سال دیگر بینی ام را عمل کرده ام... مانتوی سرمه ای تن می کنم و تخته شاسی را به سینه ام می فشارم... و این رویای من پانزده ساله بود... انگار همین ها راضی ام می کرد... در پانزده سالگی همه ی آن چیزی بود که خوشحالم می کرد... .

کنکور دادم... دانشگاهم تا انقلاب فاصله ی زیادی داشت... اغلب با تاکسی به خانه برمی گشتم. کلاس هام ساعت چهار و نیم تمام می شد و دانشگاه نزدیک تر از آن بود که قبل از رسیدنم به خانه هوا تاریک شود... هیچ چیز در دوران دانشجویی ام شبیه به آن چه تصور می کردم نبود جز بینی باریک و سربالایم... نمی دانم شاکی بودم یا راضی... هرگز نفهمیدم خوشحال بودم یا ناراحت... همه چیز را دوست داشتم هرچند فاصله ی مابین رویا و واقعیت عذابم می داد... .

بیست دو سالم است. وقتم با کلاس هایی که می روم پر شده... با یک استاد بی نهایت دوست داشتنی... که درسی را که یک عمر با نفرت می خواندم به درس محبوبم تبدیل کرده... کلاس دانشگاه تهران برگزار می شود و آن روز جلسه ی جبرانی داشتیم... ساعت سه تا هشت شب که عذاب آور به نظر می رسید. کلاس که تمام شد شب شده بود... آسمان تیره و تاریک بود. با فاصله از دانشجوهایی که با سر و صدا به سمت در دانشگاه می رفتند حرکت می کردم... مثل همیشه تند قدم برمی داشتم و نگاهم به کفش هام بود... ناگهان خاطره ای از پانزده سالگی در ذهنم درخشید. این من بودم که میان رویای پانزده سالگی ایستاده بودم! قدم هام کند و کندتر شد... ایستادم و سرم را بلند کردم... این من بودم که در سمت دیگر سد کنکور ایستاده بودم... بینی ام باریک و سربالا بود... مانتوی سرمه ای رنگی به تن داشتم که آستین هاش را تا روی ساعد بالا می زدم... مقنعه ای کوتاه به سر داشتم و تخته شاسی آبی رنگی را به سینه ام می فشردم... ساعت هشت بود و از دانشگاه تهران برمی گشتم... حتم داشتم من پانزده ساله ی درونم می خندد... به منی که اشک در چشم هام حلقه زده... خوشحال است و به آرزویش رسیده... هشت شب... هوای تاریک و دانشگاهی که آرزویش را داشت... .

آهسته گام بر می دارم... برای رسیدن به صف اتوبوس ها عجله ای ندارم... می خواهم از رویای پانزده سالگی ام لذت ببرم... شاید روزی برسد که در سی سالگی قدم هام را کند کنم... بایستم و به رویای من بیست و دو ساله نگاه کنم که احاطه ام کرده است... هرچند سقف آرزوهای من بیست و دو ساله بلندتر از توانم برای رسیدن است... هرچند در تضاد با حقیقت همیشه تلخ موج زده در اطرافم است... ولی شاید من سی ساله راه رسیدن به آن چه را بداند که من در بیست و دو سالگی نمی دانم... و تنها روزی هزار بار با نداشتنش بی صدا تباه می شوم و فرو می ریزم... .



[ دوشنبه 1393/07/14 ] [ 11:23 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات



      قالب ساز آنلاین