تبلیغات
آن نیمه دیگر - هیچ گاه... هیچ چیز... .






آن نیمه دیگر

آن وقت ها تازه آشنا شده بودیم. اوج رفاقت مان چت کردن با یاهو مسنجر بود... گفتم می خواهم استاتوس بگذارم و گفت بنویس:

جای چیزی خالی ست که هیچ گاه، هیچ چیز آن را پر نخواهد کرد... .

 

حال من خوش نیست... توضیحی بابتش ندارم... .

اگر به من باشد... باید کوچه پس کوچه های بارانی را پشت سر بگذارم... باید با نوک بوت های مشکی ام به سنگ خیسی ضربه بزنم... .

اگر به من باشد... باید تکیه ام را به دیواری خیس بدهم و سرم را رو به آسمان بالا بگیرم... باید چشم هام را ببندم و بگذارم قطره های باران روی صورتم پایین بلغزد... .

ولی اینجا نشسته ام... روی صندلی چرخ دار میز تحریرم. نگاهم به پرده ی روشن اتاق با گل های بنفشش است. نور خورشید روی صورتم می افتد و من خوشحال نیستم... .

تنها یک دلیل برای خوشحالی می خواستم... دلیلی که نبود... نخواهد آمد... دلیلی که شاید قبل از رسیدن برای همیشه رفته باشد... .

 

بعد از مدت ها آمده ام تا استاتوس وبلاگم را آپ کنم... :

 

جای چیزی خالی ست... که هیچ گاه... هیچ چیز... جای آن را پر نخواهد کرد... .



[ جمعه 1393/12/8 ] [ 01:01 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات



      قالب ساز آنلاین