تبلیغات
آن نیمه دیگر - فلانی! یک نشانی از خودت به جا بگذار...






آن نیمه دیگر

خوبی دوستان حقیقی  این است که دست کم به راحتی گم نمی شوند... یک دفعه تو را در بی خبری محض رها نمی کنند و تمام درها را به رویت نمی بندند. ردی ازشان باقی می ماند. همیشه یک خیابانی هست که خاطرشان را در ذهنت روشن کند... یک شخص سوم هست که اسم شان را بیاورد و بگوید " راستی فلانی را دیدم" .

ولی دوستان مجازی از خودشان تنها یک نرم افزار بلا استفاده گوشه ی دسکتاپت به جا می گذارند. سالی یک بار یادشان در ذهنت زنده می شود، به سراغ آن نرم افزار می روی و بیهوده به چراغ خاموش کنار اسم شان زل می زنی... کسانی که ندیدی، نمی شناسی و حتی مطمئن نیستی اسم حقیقی شان را بدانی ولی جادوی کلمات آن ها را طوری برایت عزیز می کنند انگار یک عمر حضورشان را کنارت احساس کرده باشی.

یک نفر هم بود که دوست خیلی خوبی بود. زمانی که فکر می کردم نسل بعضی آدم ها رو به انقراض است سر و کله اش پیدا و یگانه آدم به جا مانده از آن نسل شد. مدت ها کنارم بود... دوستم بود... چراغش نه همیشه، اما گهگداری روشن بود.

من را با حرف هاش بزرگ کرد... هنوز هم رد پاش را گوشه و کنار تفکراتم، نگرشم پیدا می کنم. هنوز هم می دانم بخشی از آن چه بیش از هرچیز به خاطرش تحسین می شوم به خاطر اوست.

 

عزیزی را از دست داده بودم و از رفتن او هم می ترسیدم. یک فایل ورد را از بالا به پایین سیاه کردم و برایش نوشتم که توی زندگیم چه جایگاهی دارد. می ترسیدم چشم باز کنم و نباشد، می ترسیدم روزی لیست این نرم افزار کذایی را با دیدن چراغ خاموشش بیهوده بالا و پایین کنم. فایل را برایش فرستادم... فرار کرد... .

سال ها کارم زل زدن به اسم خاموشش بود... سخت است بی گدار به آب بزنی تا حفظش کنی، از حجم احساست  بترسد و فرار کند.

دو سال قبل، یک صبح زود کسل کننده مثل تمام صبح های آغاز شده با آفتابی بی جان دیدم که برایم پیغام گذاشته: سلام... هستی؟

نبودم... و دیگر هرگز پیغامی از او نگرفتم.

بعدها فیسبوکش را پیدا کردم... فهمیدم خیلی دورغ گفته، شهر محل تولدش را... کارش، تحصیلاتش، شهر محل زندگی اش... شغل پدرش که همان موقع هم به سختی باورش کرده بودم.... می ترسید... می ترسید از رو شدن دروغ هاش، از این که با فاش شدن حقیقت زندگیش بتش برایم بشکند... می ترسید خود حقیقیش دیگر مجذوبم نکند... .

از دورغ متنفر بودم اما هرگز ناراحت نشدم... هرگز ذره ای از دلتنگی ام کم نشد... .

 

فلانی! درد و دل نبودت را جایی می کنم که حتی از وجودش خبر نداری.

فلانی! اگر همین عیب ها را هم نداشتی که انسان نبودی که از آن نسل منقرض شده به جا بمانی... می شدی افسانه، می شدی اسطوره... من ِ واقع گرا که به افسانه مجال عزیز شدن نمی دهم، به اسطوره میدان برای بزرگ شدن نمی دهم.

هنوز هم اما گاهی لیست خاموش این نرم افزار را به امید پیدا کردنت بالا و پایین می کنم. می دانی! رفیقی را آن جا گم کرده ام که مثلش هرگز پیدا نشد.

فلانی! بزرگم کردی، یادم دادی، خمیر وجودم را شکل دادی... از کسی که بزرگش کردی می ترسیدی؟ فکر می کردی برایم مهم است از کدام شهر آمده ای؟

راستی... !

فلانی! صبر نکردی تا برایت بگویم که هیچ وقت عکس واقعی ام را برایت نفرستادم، می ترسیدم که خود واقعی ام را ببینی و عقب بکشی.

فلانی! راستش را بخواهی سنم را هم دروغ گفتم... می ترسیدم فکر کنی بچه ام و من را قابل هم کلام شدن ندانی... .

فلانی! یک سوال خیلی مهم... تویی که از دروغ هایت می ترسیدی، تویی که به خاطر دروغ هایت شرم کردی و پا به فرار گذاشتی چطور این قدر به صداقت من ِ بی اعتماد به نفس و افسرده ی اون روزگار اعتماد داشتی؟





پ.ن: دوستان من تا به حال فرصت نکردم جواب کامنت ها رو بدم. دلم نمی خواد فکر کنین بی احترامی کردم یا نظراتتون برام مهم نیست. سعی می کنم از این به بعد جوابگو باشم.

پ.ن: اگه احتمال می دین بشناسمتون نشانی دقیق تر از یه اسم بهم بدین.



[ جمعه 1394/04/19 ] [ 11:50 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات



      قالب ساز آنلاین