تبلیغات
آن نیمه دیگر - کارمای سبز!






آن نیمه دیگر

یادمه دوران راهنمایی تپل بودم... و این هیچ خوب نبود! چون یکی دو تا از دوستام ، که خیلی خوشحالم چند ساله هیچ رقمه ازشون خبر ندارم، بدشون نمی اومد سر این قضیه سر به سرم بذارن...

دو چیز از اون دوران برام باقی موند... یکی عقده ی خوش هیکل ترین بودن... که به لطف کم کاری تیروئید هیچ وقت محقق نشد و با کمک اراده فقط تبدیل شد به متناسب بودن... و یکی دیگه تنفر شدیدم از مسخره کردن، دیگرون رو سوژه کردن و خندیدن... .

ولی خب... گاهی به سختی آدم می تونه جلوی خودشو بگیره و به یه چیزهایی نخنده...

 

چند هفته پیش با دوستام رفتیم تنگه واشی... جاتون خالی! این قدری که تنگه واشی بارونی و توفانی ( و البته پا درد و کمردرد بعدش ) بهم چسبید تنگه واشی های آفتابی قدیم نچسبیده بود...

زمین کاملا گلی شده بود... آب تنگه تا رون پامون بالا اومده بود... یه جورایی اون وسط فقط داشتیم تلاش می کردیم جونمونو نجات بدیم... دیگه بحث خیس شدن شلوار و تا زدن پاچه و اینا نبود... از سر و رومون آب می چکید... طوری که حتی موهامون هم سشوآر لازم شد... .

موقع برگشتن از رو اون یه نیمچه کوه که از تنگه ی اول به پارکینگ می رسه رد می شدیم که چشممون به سوژه ای افتاد که... .

یه جناب آقایی بود که تو کلمه نمی گنجه... ( خنده م می گیره... ای خداااااا ) خانومش هم توصیف نمی کنیم چون ما با ناموس مردم کاری نداریم!

یه تی شرت قرمز کج و کوله شده پوشیده بود... شلوار ورزشی سبز پاش بود که تو یه ور ناحیه ی کمرش بالا و یه طرف دیگه پایین اومده بود... یه پاچه ی شلوار بالا و یه پاچه ی دیگه ش پایین بود و روی زمین تر می کشیدش... و می رسیم به بحث شیرین دمپایی!

یه کفش زنونه با سه سانت لژ ( که یکی دو سایز هم براش کوچیک بود) و یه دمپایی لا انگشتی که این قسمت لاانگشتیش پاره شده بود... من از توصیف نحوه ی حرکت این فرد درمونده عاجزم! این که چطور اون دمپایی پاره شده رو روی گلی که ما توش فرو رفته بودیم می کشید و با سرعت یه متر در ساعت پیش می رفت...

بنده ی خدا دمپایی هاش رو آب برده بود  و اینا رو هم همون دور و بر پیدا کرده بود... خلاصه همون دمپایی کلی داشت آبرو داری می کرد براش!

حالا این که چطوری ما از خنده غلت می خوردیم و سعی می کردیم صدامون هم در نیاد بمونه! یعنی طوری که یه بار از شدت خنده من رو گل لیز خوردم و نزدیک بود پرت شم از کوه پایین... ( چرا من ازش فیلم نگرفتم؟؟؟ )

تو راه برگشت هی این دوستم نیم ساعت یه بار یاد این شلوار سبزه می افتاد و می زد زیر خنده... ما هم از خنده روده بر می شدیم... .

یعنی چنان سوژه ای شد برامون که شنبه ی این هفته دوستم ساعت سه ی نصفه شب بهمون اس ام اس زد:

یاد شلوار سبزه افتادم!

و دوباره ما از خنده منفجر شدیم...

یعنی از اون موجوداتی بود که باعث می شد حد و مرزهایی که برای خودت ساختی و همیشه فکر می کنی خیلی سفت و سخت می تونی بهش بچسبی رو بشکنی... طوری که یادت نیاد یه خاطره ای اون قدر قوی به ذهنت چسبیده که حاضر شدی با دل خون یه خط قرمز بکشی دور یه رفتار...

 

چند روز پیش راهی بیمارستان (... ) شدم تا دکتر غددمو ببینم. یه صندل برای خودم انتخاب کردم که خیلی قدیمی بود و عمرش به شیش سال می رسید و به طرز جالبی دوباره مد شده. خلاصه یه دستمالی روش کشیدم و زیرلب گفتم:

ای ول به سلیقه ای که شیش ساله داره جواب می ده!

خلاصه خوشحال و خندان ماشینو پارک کردیم و رفتیم سمت ساختان پزشکان... از یه خانوم پیر عصا به دست سبقت گرفتم و یه دفعه...

پق!

جلوی صندلم پاره شد. مامان هم که اصلا نفهمید یه دختری داشت که به خاطر اون اومده بود واینا... همین طوری بدون من رفت!

حالا من این وسط خنده م گرفته بود... با صندلی که روش پاره شده چطوری راه برم؟

یه کم پامو کشیدم... دیدم یا حضرت عباس! دقیقا به سرنوشت همون شلوار سبزه دچار شدم که!

زیر آفتاب شدید ظهر... وسط پیاده رو... از شانس خوبی که این وقت ها نصیب آدم می شه هم یه کیس مناسب ، از این شخصیت های مردی که فقط تو داستانا یافت می شه و دقیقا همون موقع هایی که نباید از دنیای قصه ها پرت می شن تو دنیای واقعی ، همون جا پارک کرده بود... آقا هی این به من می خندید... هی من پامو می کشیدم... تو دلم فحش می دادم... همه ش هم یه شلوار سبز تو ذهنم بالا و پایین می پرید...

دلم نیومد دوستمو تو این مسئله شریک نکنم... اون وسط یه اس ام اس بهش زدم که کجایی؟؟؟ من به سرنوشت شلوار سبزه دچار شدم... اون بیشهورم هم زنگ زد نزدیک دو سه دقیقه اون قدر خندید که دیگه نفسش بالا نمی اومد و مجبور شد قطع کنه... یه همچین دوستایی داریم ما!

خلاصه بعد ده دقیقه که سوژه ی عالم و آدم شدم مامانم کشف کرد که من نیستم!

بعد پیدا کردن من تصمیم گرفت بره از یه آقای دکتر بیچاره ای که از شانس بدش فامیل ماست و خیر سرش سهام دار همون بیمارستانه دمپایی بگیره و برای من بیاره... خیلی هم این مامان خانوم ما اصرار داشت که همین امروز منو برسونه دکتر! ( اونی که می خوام آخر بگم و همین جا می گم! دکتر یه دقیقه ما رو ویزیت کرد گفت خوبه قرصاتو جمعه ها دو تا بخور! به سلامت !  )

خلاصه نگهبان بیمارستان هم که منو دید اعتراف کرد که اون صندل رو در بیارم پیاده راه برم سنگین ترم... مامانمم این وسط داشت برای طرف توضیح می داد که ما فامیل دکتر فلانی هستیم و بذارید برم ازش یه دمپایی بگیرم ( چرا مامان من این کارو با من می کنه؟) ... نگهبان یه نگاه به پای من! یه نگاه به چشمامون کرد و گفت : نه بابا! ( یعنی به این صندل ما نمی خوره فامیل فلانی باشیم!)

دیگه بعد از شمالی از آب در اومدن نگهبان و کلی خوش و بش کردن با مامانم این صندل ما رو چسب کاری کرد و آبرومونو خرید! البته آبروی ما رو که نه!... آبروی آقای دکتر بیچاره رو که نزدیک بود مجبور شه جلو چشم مریضاش یه لنگه دمپایی بده دست ما!

 

نکته این که خیلی جالب همون بلا سرم اومد! حالا تفاوتش تو یه شلوار سبز و آب هوای بارونی تنگه و هوای آفتابی تهران بود... ولی چیزی که مهمه همون دمپایی و صندل و کارما و این حرفاست... من دوباره برگشتم پشت همون مرز سفت و سخت خودم! سوژه کردن دیگرون ممنوع!

هرچند الانم که بهش فکر می کنم می بینم اگه یه بار دیگه تو همون موقعیت تو تنگه و بالای کوه ظاهر می شدم یه کم همت به خرج می دادم، دست می کردم تو کوله پشتیم و موبایلمو در می اوردم و یه فیلم از این شلوار سبزه می گرفتم...

 

پ.ن: من که داشتم تنبیه می شدم... ولی برای دکتر فلانی خوشحالم که هویت فامیل های ضایعش مخفی موند...

 پ.ن: به جان خودم حکم دل رو ادامه می دیم... فقط الان نه!

پ.ن: من هر وقت زمانشو داشتم تبلیغ رمان جدید و توی وبلاگ می زنم و می گم کی شروعش می کنم. ولی به شرط اینکه حکم دل به یه جایی رسیده باشه.

پ.ن:

می دونید... من حتی در حدی نیستم که بخوام در مورد مستقل بودن و به خودم تکیه داشتن شعار بدم. من همیشه باید یکی رو داشته باشم که بهش تکیه کنم... همیشه یه نفر باید باشه که حس کنم پشتم ایستاده... و مهم نیست که جای یه نفر چه قدر تو نود و هشتیا خالی باشه... مهم اینه که از معشوقه تا به حال میراژ همه جوره پشت من ایستاده... و من وقتی یه حس تو قلبم خیلی شدت بگیره نمی دونم چطور بیانش کنم... و برای تشکر از میراژ هم ... همیشه کم می یارم... .




طبقه بندی: دنیای دور و برمون، 
[ چهارشنبه 1392/04/19 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین