تبلیغات
آن نیمه دیگر - وقتی که ده سالم بود...






آن نیمه دیگر


این مطلب برای شرکت در مسابقه وبلاگ دکتر احمدی قرار داده شده است.

http://dr_ahmadi.mihanblog.com

برای رای دادن به وبلاگشون مراجعه کرده و نظرسنجی کنار صفحه رو پر کنید... ممنون از همه ی شما دوستای گلم...

اون دوست عزیزی که منو دعوت  به شرکت تو مسابقه کرد لطفا تو یه نظر خصوصی یه راهی برای تماس بهم بده



ده سالگیتونو یادتونه؟

من هنوز یادمه... یادمه شیفت عصر بودم. صبح هامو با کارتون شروع می کردم. ظهر با بچه ها تو حیاط بزرگ مدرسه مون وسطی بازی می کردیم... نه یه نفر... نه دو نفر... بیست نفری... از سه کلاس مختلف... .

عضو تیم بسکتبال بودیم. وقتی مدرسه تموم می شد دور هم جمع می شدیم و تمرین می کردیم. حتی یادمه بازی اول رو بردیم و بازی دوم رو با اختلاف 18 امتیاز باختیم... بزرگوارانه به تیم مقابل و اونی که همه ی گل ها رو زده بود تبریک گفتم... همونی که دوره ی راهنمایی هم کلاسیم شد... و سال پیش تو ایستگاه تاکسی های دانشگاه شهید بهشتی که دیدمش قبل از این که بتونم فکر کنم چه قدر قدش بلند شده دست دور گردنش انداختم و جیغ زدم.

یادمه وقتی باختیم برف می اومد... سکوتی که به خاطر شکست بینمون برقرار شده بود رو با قرچ قرچ برف های زیر پامون می شکستیم... هنوز یادمه چه قدر افسرده بودیم... چه قدر موقعیت ها رو تو ذهنمون بالا و پایین می کردیم... و فکر می کردیم با چه رویی با بچه های کلاس رو به رو شیم... .

یادم می یاد سه شنبه ها کلاس موسیقی می رفتم. نقشه می کشیدم چطور به جای کیبورد پشت پیانو بشینم... صدای پایین و جای ناراحت کیبورد رو بهونه می کردم و پشت پیانوی کلاسمون می نشستم. یادم می یاد چوبش به زیتونی می زد... نرمی کلاویه هاش هنوز زیر نوک انگشتامه... .

برای کنسرت تمرین می کردیم. اون موقع ها درست نمی فهمیدم چه فرقی بین ما دخترها و پسرهامون هست... هنوز اون قدر بزرگ نبودم که بفهمم شکاف و فاصله ی بینمون چه قدره... ولی با این حال... تو همون بچگی از اونی که پشت پیانو می نشست و موهای بور داشت خوشم می اومد... آریا... .

درسم خیلی خوب بود... شاگرد اول بودم. همه ی نمره هام بیست بود. یه بار 19 گرفتم و یه دل سیر گریه کردم... حقم ناحق شده بود... من بیست می شدم... .

 

یازده سال می گذره... نه بسکتبال بازی می کنم... نه تو کنسرت شرکت می کنم... به سختی قیافه ی آریا رو یادم می یاد... حتی درست و حسابی یادم نمی یاد اون موقعی که با برادرم مورتال کامبت بازی می کردم ده سالم بود یا یازده... ولی هنوز یادم می یاد ده سالگی چیه... چه حسی داره... دنیا برای آدم چه رنگی... .

از خیابون خ... پایین می اومدم. اتوبوس های بی آر تی پشت هم صف کشیده بودند... نه این که فکر کنید چون 3 تا پشت سر هم بودند صندلی خالی داشتند! مثل همیشه نصف مسافرهای منتظر تو اتوبوس ها جا نشدند.

گل فروشه گلدون هاش رو مثل همیشه کنار هم چیده بود. دخترها شاخه شاخه جدا می کردند... بعضی ها دسته ای می خریدند... پایین تر یه نفر کارت شارژ ایرانسل می فروخت... چشم من همیشه به اون دو تا دختر بود... یکی شون ده ساله... یکی شون حدودا دوازده ساله... با پوست تیره، مانتوهای گشاد و روسری هایی که گرهش کج شده... دفتر مشق به دست منتظر کمکی از طرف عابرهای پیاده بودند... .

اون روز ندیدمشون... اون قدرها مهم نبودند که توجه مو جلب کنند... گرما موهامو خراب کرده بود... دوست داشتم یه دستمال بردارم و به دونه های عرق رو پیشونیم بکشم. حس می کردم ممکنه پای چشمم سیاه شده باشه... باید خودمو تو آینه نگاه می کردم.

وارد دستشویی عمومی شدم. شلوغ بود. پر دخترهایی که قبل رفتن به پاساژ می خوان یه بار دیگه صورتشون رو چک کنند... اون دو تا دختربچه بینشون توجه مو جلب کرد. دستمو که می شستم صداشون رو شنیدم... شنیدم بزرگ تره به کوچیک تره می گفت " می دونم چی کار کردی... اون مرده عصمتتو گرفته "... میخ تصویر خودم تو آینه شدم... نه اونایی رو می دیدم که رژشون رو تجدید می کردند... نه اونایی رو می شنیدم که از دوست پسرهای متعددشون حرف می زدند... قلبم تیر می کشید... گوش می دادم... می شنیدم که چطور یه مرد با یه ماشین سیاه می اومد دیدنش... چی بهش گفت... چطور گره روسریش رو باز کرد... کی رفت... چه قدر پول گرفت... .

مگه تو ده سالگی صدای قرچ قرچ برف زیر کفشات غم انگیزترین صدای دنیا نیست؟ مگه تو ده سالگی دلیل گریه ی آدما نمره 19 نیست؟... مگه تو ده سالگی فاصله ی حق و ناحق از 19 تا 20 نیست؟

دختر کوچولوی ده ساله... نمی دونم هنوز هم تو همون خیابون کنار همون دیوار می شینی یا نه... نمی دونم آخرش اون مشق های همیشه نصفه کارتو تموم کردی یا نه... منو ببخش... ببخش که کنارت ایستادم... شنیدم... بیشتر از خودت فهمیدم... با تمام وجودم درد کشیدم... سکوت کردم.

ببخش که 500 نفر... 600 نفر داستانامو می خوندن... آدما حرفمو می شنیدن ولی تو بین حرفای من هیچ وقت جا نداشتی... .

ببخش که می تونستم ولی هیچ وقت ازت ننوشتم... ببخش که مثل همه ی آدما فرار کردن از واقعیت رو راس همه ی بی تفاوتی هام قرار دادم...

ولی من تا آخر عمر از همه ی اون مردهایی که سوار ماشین های سیاه می شن... برای امثال تو (...) هزار تومن پول می دن... گره روسریت رو با دست باز می کنند، دست به موهای بافته ی قهوه ایت می کشن... و مردونگی رو با گرفتن عصمت یه دخترک 10 ساله به جا می یارن متنفرم... متنفرم... .




طبقه بندی: دنیای دور و برمون، 
[ چهارشنبه 1392/05/16 ] [ 08:27 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین