تبلیغات
آن نیمه دیگر - من عوض شدم...






آن نیمه دیگر

مدتی بود که روی مود وبلاگ نویسی نبودم... بیشتر از همه به خاطر غیر فعال شدن نظرات! بعد که درست شد به سرم زد بازم بیام اینجا یه کم خط خطی کنم... .

در کمال تواضع... بهترین جمله ها همیشه از زبان بیولوژیست هاست! باور کنید!

البته اقرار می کنم این جمله در مورد علوم تجربه ایه... نه فقط بیولوژیست ها:

" راه رسیدن به یه نتیجه از خود نتیجه مهمتره "

نتایج تغییر می کنند... ارزش هاشون زیر سوال می ره ولی راه رسیدن بهش... شروع راه هایی می شه که به نتایج بالاتر می رسه... .

کتاب ایرانی نمی خونم... خیلی وقته! خارجی ها رو هم سعی می کنم ترجمه ی اینترنتی پیدا کنم. اینه که نمایشگاه کتاب با بن و بی بن وسوسه می شم رفرنس های درسیم رو بخرم... لودیش و لنینجر و کتاب مجد تو کتاب خونه م داره خاک می خوره... ولی اعتراف می کنم اون کتابی که همیشه وقت و بی وقت بازش می کردم ژنتیک پزشکی امری بود... هر تیکه ای ازش که می خوندم یه لبخند روی لبم می نشست... .

با این حال به هزار و یک دلیل گفتم کنکور بیوشیمی بالینی شرکت می کنم. لنینجر رو برداشتم و یه دستمال روش کشیدم و گرد و خاکشو گرفتم... و مادامی که مطالعه ش می کردم با خودم فکر می کردم اگه امسال قبول نشم چی؟ کی حال داره سال دیگه بخونه؟

و درست تو همین هفته بود که یه سر به فیس زدم و گروه ژنتیک پزشکی... در رابطه با تولید آندوژن و تستوسترون در رحم... که افرادی که انگشت حلقه شون از انگشت اشاره بلندتره 2 برابر بیشتر از افرادی که انگشت اشاره شون از انگشت حلقه بلندتره به آرتورز زانو مبتلا می شن... .

نیازی به نگاه کردن نداشتم... انگشت اشاره ی من یه کم از انگشت وسطم هم بلندتره! بسیار ذوق مرگ شدم! انگشت همه رو تو خونه چک کردم... همه جا جار زدم و به همه اطلاع دادم. کلی مقاله خوندم و تو اینترنت سرچ کردم... تمام مطالب دیگه ی اون گروه رو خوردم... و آخر سر چشمم به عکس گوشه ی دسکتاپم افتاد... یه گوشواره به شکل دی ان ای که از مامانم قول گرفتم بعد  کنکور سفارش بدم برام بسازن... .

یه لحظه خواستم با خودم صادق باشم... به همه ی اون چیزی که می خوام فکر کنم... به تنها رفرنسی که برعکس همه ی رفرنس های کتابخونه م خاک نخورد... به عکسی گوشه ی دسکتاپم که نیمی از انگیزه و امیدم بود... بیوشیمی بالینی هرچه قدر هم خوب اون چیزی نبود که من می خواستم... .

من به امید چیز دیگه ای درس می خوندم... به امید رشته ی دیگه ای حرکت می کردم... و با خودم گفتم... اگه امسال قبول نشی سال دیگه می شینی دوباره به خاطرش درس بخونی؟ و کشف کردم که حاضر بودم سال ها به خاطرش درس بخونم... .

از خودم بدم اومد... از خودم که حاضر نبودم برای رسیدن به عشق و علاقه م ذره ای تلاش کنم... برای چی باید عشق و علاقه م رو فدای یه راه ساده تر و دم دستی تر می کردم؟ از این همه سستی و ضعف بدم اومد... دو روز تمام خودمو کوبیدم و از نو ساختم... نه برای خوندن یه رشته ی دیگه! بلکه برای یه راه جدید... مبارزه برای اون چیزی که بهش عشق می ورزم... .

و برام مهم نیست که نتیجه ای که می خوام رو عینا به دست بیارم... این راه جدید برای من ارزشش از هرچیزی بیشتره... که شاید نتیجه ای که به دست می یارم روزی ارزشش رو از دست بده... ولی راهی که انتخاب کردم شروع راهی برای نتایج بالاتر می شه... .



[ چهارشنبه 1392/07/3 ] [ 07:45 بعد از ظهر ] [ anita ... ] نظرات



      قالب ساز آنلاین